تبلیغات
رویای خیس - قبرستان..

قبرستان..

شنبه 21 بهمن 1391 12:22 ب.ظ

نویسنده : مرضیه

اینجا همه خاکستریند همه خوابند این ارامش را دوست دارم اینجا تنها جاییست که نفس میکشم روی زمین نشستم چشمهایم را بستم قدمهایت به من نزدیکتر میشد...

 نزدیکتر بدنم را حس نمیکردم فقط این را میدانم که میخواستم نزدیکتر بیایی تمام بدنم میلرزید دستی صورتم را لمس کرد نفسهایت را روی صورتم حس میکردم روبروی من بودی باور نمیکنم این تویی که نگاهم میکنی اشکهایم بی اختیار روی گونه هایم میریخت تو را حس میکردم چه شوقی بالاتر از این...ترس تمام بدنم را احاطه کرده بود اگر چشمانم را باز کنم اگر تو را نیابم اگر دوباره رفته باشی....نه ..نفسم را حبس کردم چشمانم را محکتر فشار دادم دستانم را روی صورتت کشیدم گونه هایت چشمانت موهایت...را لمس کردم تو به من ارام نگاه میکردی و من مثله همیشه میلرزیدم از این نگاه.. گونه هایم را پاک کردی ...توخواب نیستی تو توهم هم نبودی تورا حس میکنم همه ی بدنت را..چیزی نمیبینم دیگر چیزی نمیشنوم دستانم سستتر میشد تو مرا به ابرها برده بودی شانه هایت را زیر گونه ام حس میکنم تو خیال نیستی تو با من حرف میزدی از اسمان میگفتی از جاییکه مرا با خود برده بودی از خانه ات از جاییکه رفته ای از یاس هایی که برایم کنار گذاشته ای تومیگفتی و من فقط نگاهت میکردم چیزی را حس نمیکنم حتی هوا را تو خیالی؟توخوابی؟؟نفسم گرفته بود دلم میخواست فریاد بزنم دلم میخواست از تمام شبهای نبودنت از تمام گریه هایم برایت حرف بزنم دلم میخواست فریادبزنم زوود بود خیلی زود برای رفتن..برای تنهایی..دلم میخواست از اسمان تورا بگیرم و با خود ببرم دلم میخواست انقد محکم دستانت را فشار دهم که تو هم نتوانی جدایش کنی اما نه...تو نمیشنیدی تو فقط از گل هایی میگفتی که رنگشان عوض شده بود زرد خاکستری...که یکباره همه جا سیاه شد چشمانم را باز کردم نه...همه ی ابرهامحو شده بود سنگینی را دوباره روی دوشم حس میکنم همه چیز دوباره تمام شده بود باز من مانده بودم و سنگهای سرد این قبرستان همه جا تاریک است دیگر چیزی حس نمیکنم اینجا تنها جاییست که خوابیدن را دوست دارم اینجا تنها جاییست که نفس میکشم....


دیدگاه ها : یادگاری
آخرین ویرایش: پنجشنبه 17 مرداد 1392 10:07 ق.ظ