تبلیغات
رویای خیس - باتوام تو....

باتوام تو....

جمعه 12 خرداد 1391 04:02 ب.ظ

نویسنده : مرضیه

 

باتوئیکه فریادمیزنی هست

باتوئیکه رویاهای کودکانه را با عشق اشتباه گرفته ای

باتوئیکه نوشته های روی کاغذراباور کرده ای..

لیلی را

مجنون را

....

 

باتوئیکه فریادمیزنی هست

باتوئیکه رویاهای کودکانه را با عشق اشتباه گرفته ای

باتوئیکه نوشته های روی کاغذراباور کرده ای..

لیلی را

مجنون را

باتوام ای ارزوهای خیس

باتوام باتوئیکه باورکرده ای عشقی هست

با تو باتوئیکه چشمانت رابسته ای باقلبت نفس میکشی

باتوام..

باتوئیکه صدای فریاد خودت را هم نمیشنوی

اری تو...

توئیکه دستانت راروی سینه فشارداده وگوشهایت رابسته ای

توئیکه فریادمیزنی

هست هست

برخیز

چشمانت را بازکن

به انتها رسیده ام

به پوچی به سکوت

به هر انچه که عشق مینامیدیش

به ان فاصله ای که هرگز نمیرسیدی

به انتهای همان اشتباهی که باورش کرده ای

به چیزی که اشتباه نوشته واشتباه خوانده ای

به عشق...به سکوت خودم...به نهایت باورت

عشق

عشق رالابه لای ارزوهای کودک یتیمی دیدم

که اسمان راسیاه رنگ کرده بود

تاخدامادرش رانبیند...

تقدیم به همه دوستانی که فرشته ای به اسمه مادر بالای سرشون نیستو باز میتونند بخندن وتقدیم به همه ی بازماندگان زلزله ی آذربایجان..
ولی ما چی.....
باز این یکی از متن های خودمه 




دیدگاه ها : یادگاری
آخرین ویرایش: پنجشنبه 17 مرداد 1392 10:26 ق.ظ